سلام به ستاره های مهربون و وفادار آسمون زیبای... با ستــــاره ها اینجا آسمون 1270 ستاره درخشانی ست که عین شبهای مهتابی هرکدوم ازاین ستاره ها درخشندگی خاصی دارن همین ابتدا باید از همه ستـاره ها پوزش بخوام برای اینکه پا سخشون رو با تاخیر می دم و هم اینکه وبلاگ برنـامه رو دیر بـه روز می کنم شما بگذارید به حساب کـار خیـلی زیاد بنده حقیر سراپا تقصیر. دوست ندارم زیاد وقتتون رو بگیرم چون فکـر می کنم اگه فرصت داشته باشـید بهتره به آسـمونهای وبلاگ که در سمت چپ همین صفحه قرار داره یه نگـاهی بکنید چون واقعا" ارزش یکبار دیدن رو دارن جا داره که تشکر کنـم از تمام ستــاره هایی که به من در این وبلاگ کمک می کنند. بیشـتر تلفن های برنامه در هفته گذشته به روز مـادر اختصاص داشت من هم این روز رو به همه مادران سرزمینم تبریک میگم و به قول همکارانم در رادیو توجهتون رو به داستانک ستاره11 آسمون بـاستاره ها جلب میکنم: مادر من فقط يك چشم داشت....
هميشه مايه خجالت من بود
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به کشور دیگه ای برم
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...
از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند
سرش داد زدم “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!”
اون به آرامي جواب داد : “ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد.
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي.
همسايه ها گفتن كه اون مرده
ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن:
اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا
ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي
به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم
بنابراين چشم خودم رو دادم به تو
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت
تهمینه توفیقی-ستاره70
ادامه مطلب
یازدهمین ستاره مریم توفیقی
ادامه مطلب
ملیکا بهزادی ستاره ۱۱۷۸
ادامه مطلب
|
چنان توانايى كه باور نتوانى كرد.... مليكا بهزادى ستاره ى 1178 | |
|
|
ادامه مطلب
.... یازدهمین ستاره - مریم توفیقی
ادامه مطلب
ستاره ی 160 میرشریفی
ادامه مطلب
ادامه مطلب

